

عاشق شدم، خندیدم، گریه کردم، مسیر خودم رو داشتم، و حالا...
فکر می کنم که همه اینها رو انجام دادم و به روش خودم نه روش تو - نه هیچ کس دیگه!
یادمون دادن به هر روشی نباشیم، کسی نگفت به روش خودمون باشیم.
چرا همه دوست دارن طول عمرشون زیاد باشه، چرا هیشکی به فکر پهنای عمرش نیست ؟!
چرا زندانبان های این زندان از زندانی هایش بیشترن!؟
و حالا پایان نزدیکه، آخرین پرده ، بذار سفید صحبت کنیم دوست ِ من ...
گفتن حتی توی کوچه های فرعی زندگی همه ی قدماتون رو حساب شده بردارید ولی من میخوام به روش خودم قدم بردارم ...
کسی می دونه که روز قیامت "محبت" رو با چی می سنجن؟ نماز و روزه که تکلیفشون معلومه ولی "محبت" چی؟ کی می تونه به آدم گیر بده که کم یا زیاد محبت کرده ؟ من محبتها رو با محبت ِ خودم می سنجم ولی اگه خدا هم بخواد همین کارو بکنه اونوقت چی ؟!
تمام داشته های یک مرد چیه؟ اگه خودش رو نداشته باشه ... چه کم از زمین داریم؟
پ.ن : "حلقه بر در میزنیم ما - که خودم فی النفسه چون حلقه بر دریم"

سر رسید دفتر روز است نه شب
عشق سودای شبانه است
و شب هم که می دانی دراز است و ...
مگر جان به جان آفرین تسلیم نمی شود؟
و بازگشت همه به سوی او نیست ...
پس چرا همه ایستاده اند...
و دیگر دست به قنداق نمی رود
و تفنگ ها قلاف شده اند
جهان دیگر اصلا نمی چرخد
راه هم نمی رود
ضربان "شب و روز" قلبش در سکوت ممتد شب ایستاده است
مگر کسی دیگر ضامن آهو نیست
پس چرا این آهو به دست هیچ کس آرام نیست؟
و غزل در کوچه روانه نیست؟
معشوق همیشه پابر جاست
تکرار نمی شود همه چیز
شب وصل قبل از تولد نیست
عقل یک لاستیک فرسوده نیست گیر کرده در گل و لای
مغز نیست یک مخابرات متروکه

| تبليغات | X | |